Views: "  Mystery of Mossadegh "Puzzle" " 
By: Mr. Heshmat Behnam
February 26, 2005

 نقل از سایت اخبار روز

رمز و راز «معمای» مصدق!

چه در آن 25 سال و چه در اين 26 سال، معاندان مصدق از بستن هيچ گونه اتهامی بر او خودداری نكرده اند. همه امكانات مملكتی را بكار گرفته اند تا از مصدق تصوير ديگری ارايه بدهند و موفق نشدند. اگر در گذشته از ملی گرائی و منافع ايران مايه می گذاشتند و «رهبری داهيانه» را به رخ می کشيدند، در اين 26 سال گذشته، از كيسه پيغمبر و خدا و اسلام «سرمايه گذاری» كردند. ولی نشد و نمی شود. ناتوان از درک رمز و راز مصدق، معاندان او چيزی نمانده که به جادو و جنبل نيز متوسل بشوند

بهنام حشمت

 

شنبه ٨ اسفند ١٣٨٣ – ٢۶ فوريه ٢٠٠۵

51 سال پيش توطئه ننگين مرتجعين بومی و اربابان غارتگر و جهان خوارشان بر عليه حكومت دكتر مصدق به پيروزی رسيد و ميوه تلخ اش را ببار آورد. با همه تاريخ سازی هائی که از چپ و راست می شود ميوه تلخ اين کودتای ننگين، حكومت وابسته و خودكامگی 25 ساله بود كه با انقلاب بهمن1357 فرو ريخت. اگرچه پس از فروپاشی سلطنت، به آزادی نرسيده ايم ولی خيلی چيزها در ايران تغيير كرده است. چه در آن 25 سال و چه در اين 26 سال، معاندان مصدق از بستن هيچ گونه اتهامی بر او خودداری نكرده اند. همه امكانات مملكتی را بكار گرفته اند تا از مصدق تصوير ديگری ارايه بدهند و موفق نشدند. اگر در گذشته از ملی گرائی و منافع ايران مايه می گذاشتند و «رهبری داهيانه» را به رخ می کشيدند، در اين 26 سال گذشته، از كيسه پيغمبر و خدا و اسلام «سرمايه گذاری» كردند. ولی نشد و نمی شود. ناتوان از درک رمز و راز مصدق، معاندان او چيزی نمانده که به جادو و جنبل نيز متوسل بشوند. ولی موقعيت مصدق در ذهنيت ايرانی ها رمز و رازی پيچيده ندارد. بايد ديد او چه داشت که ديگران ندارند.
به عنوان معترضه می گويم جالب است، در مملكتی كه وجه مشخصه اغلب سياست پردازانش در 150 سال گذشته فساد مالی و رشوه ستانی بود، با همه زوری كه در اين 51 سال زده اند ولی هنوز نتوانسته اند كوچكترين شاهدی از فساد مالی مصدق و يا نزديكترين دوستان و يارانش پيدا كنند. با همين يک محک، معاندان مصدق را بسنجيد تا سيه روی شود هر که در او غش باشد.
ولی آن چه كه به گمان من، به جد افسوس دارد قطع شيوه مملكت داری مصدق است. و همين است که ضروری می سازد تا نگذاريم فاجعه اين کودتای ننگين از ذهن ايرانی ها حذف شود. هرکس با هر انگيزه ای که بخواهد در اين خصوص «ذهن شوئي» کند، بی گمان از دوستان و خدمت گزاران مردم ايران نيست.
اگر شاه عباس «چيگين ها» را داشت كه مخالفان شاه را زنده زنده می خوردند، رضا شاه هم به قول يكی از مدافعان دو آتشه اش:
«رضاشاه آدم كشت، تيمورتاش راكشت.... رضا شاه دستور داد تيمور تاش را بگيرند. سردار اسعد بختياری را بگيرند و نصرت الدوله را بگيرندوبعد هم گفت آنها را بكشند. شخصا دستور قتل آنان راداد.... رضا شاه در گرگان با سردار اسعد كه وزير بود شب تخته بازی می كردو بعد فردا صبح گفت ببريد او را تهران بكشيد« (1)
البته سرپاس مختاری و پزشك احمدی و ديگر مجريان بكن و نپرس هم بودند كه ترس و وحشت می پراكندند و اين همان ترس و وحشتی است كه ذهنيت ساده انديش ما، آن را «امنيت» می نامد!
بيهوده دلتان را خوش نكنيد كه خوب، جامعه عقب مانده بود، مردم بی سواد بودند... و يا به ادعای مضحك و مسخرة آقای نراقی كه قرار است جامعه شناس هم باشند:
«اين برای امروزی ها قابل درك نيست كه چگونه ممكن است برای مردم عقب مانده، آزادی محور اساسی امور نباشد. آزادی اصل نبود. اما راه، بانك، مدرسه، اقتصاد رفت وآمد، قوانين و امنيت اساسی بود». ( منبع 1، ص 48)
و اگر اين گونه درست بوده باشد كه نيست «مدرنيسم و تجدد» ايران نه سرآغازش از رضا شاه، بلكه از شاه عباس آغاز شده بود و همين نكته، برای نشان دادن پرتی اين ديدگاه كافی است.
و اما پی آمد اين نوع شيوة ادارة امور اين می شود كه نظام سياسی ايران به جای ايستادن بر روی پا بروی سر می ايستد و و به همين دليل، هميشه متزلزل است. تزلزل به ترس دامن می زند و ترس منشاء اصلی باور به توطئه از سوئی و خشونت از سوی ديگر است. صاحبان قدرت وقتی ترسو هم باشند برای حفظ امتيازات خويش، اعمال خشونت می كنند و به همين خاطر است كه اعمال خشونت در اين مجموعة فرهنگی ملی و سراسری می شود. صاحبان قدرت اعمال خشونت می كنند تا نظام را حفظ كنند و نظام نيز تنها با خشونت تغيير می کند يا به قول اعليحضرت، تنها پس از خشونت است که «صدای انقلاب» شنيده می شود! و صد البته، آنان كه قدرتی ندارند هم نظاره گر خشونت اند. چرا ؟ هر چه باشد از قديم در اين فرهنگ می دانيم كه وصف العيش نصف العيش!
از همين روست كه در ايران، نظامی كه حداقل در قرن بيستم می بايست بر مبنای مشروطه بناشده باشد كه در آن شاه مسئوليتی نداشت و تنها امضاء كننده قوانينی بود كه از مجلس به آزادی انتخاب شده می گذشت و به عوض مجلس و وزرا مسئول بودند، در عمل به صورت نظامی در آمد كه در آن وكلا و وزراء مسئوليتی نداشتند - چون عملا كاره ای نبودند- و همة مسئوليت ها به گردن شاهی افتاده بود كه براساس قانون مسئوليتی نداشت ولی در عمل، تنها تصميم گيرنده بود.
حرف مرا قبول نکنيد خاطرات بزرگان سياسی آن دوران را بخوانيد!
اکنون نيز، اگر چه انقلاب بهمن نظام سلطنت را سرنگون کرده است ولی «جمهوری» اسلامی با حذف رسمی مشروبات الکی و اجباری کردن حجاب، همان سلطنت را در پوشش ديگری احياء کرده است. باز مردم بی کاره اند و بی حق و حقوق، و قدرت مندان نيز مسئوليت گريز. بايد به صدای بلند و به تکرار گفت که اگر همة مردها و زنان ايران پانك هم بشوند و به موسيقی نئومتال گوش كنند و شبانه روز هم چاچا برقصند با اين شيوة اداره امور، جامعه ايرانی ما مدرن نمی شود. چرا كه در اساسش عهد دقيانوسی باقی مانده است. وقتی در جامعه ای افراد اختيار نداشته باشند طبيعتا مسئوليتی هم به گردن نمی گيرند. برای جامعه ای كه در آن برای اعضايش نه اختيار باشد و نه مسئوليت، با ساختن چند تا ساختمان و مقداری راه و احتمالا كوتاهی دامن و يا رنگ و روغن زدن به زلف جوانان، از مدنيت و تجدد سخن گفتن لطيفه ايست كه هم لوس است و هم بی مزه.
باري، نه اين كه فكر كنيد هيچ كس در تاريخ درازدامن ايران نمی فهميد كه اين كارها غلط است، خير.
اگر از آن چه كه بايد می شد ولی نگذاشتند تا بشود، نمونه می خواهيد به دوسال و اندكی حكومت دكتر مصدق بنگريد كه در كنار آن همه توطئه و جنايت و خيانت پهلوی طلبان و اهل عمامه نه روزنامه ای بسته شد و نه كسی به خاطر بيان عقيده به زندان افتاد. در مملكتی كه فرهنگ سياسی عهد دقيانوسی اش انتقاد از يك بخشدار و يا يك طلبه را بر نمی تابد و منتقد را به غل و زنجير می كشد- «بزرگان» كه ديگر جای خود داشتند و دارند- يكی از اولين دستورات مصدق پس از نخست وزيری بخش نامه ای است كه در آن به شهربانی كل كشور می نويسد كه:
« در جرايد ايران آن چه راجع به شخص اين جانب نگاشته می شود، هر چه نوشته باشند و هر كس كه نوشته باشد نبايد مورد اعتراض و تعرض قرار گيرد.»(2) .
و ادامه می دهد كه در ساير موارد بروفق مقررات قانون عمل شود و تازه در اين مورد هم اخطار می دهد، «به مامورين مربوطه دستور لازم در اين باب صادر فرمائيد كه مزاحمتی برای اشخاص فراهم نشود» (3). مرام مصدق اين بود كه در تمام مدت صدارت خويش، به واژه به واژه بخش نامه خويش وفادار مانده بود.
حالا همين را مقايسه كنيد با زمانه شاه و يا جانشين خلف اش خمينی و خامنه ای! آن روزنامه بستن ها و نويسنده و شاعر به زندان افكندن ها و كشتن ها به كنار، آن يكی می گويد يا عضو تك حزب شه ساخته می شوی يا پاسپورتت را بگير و از ايران برو و آن ديگری نيز، بدون اين که سخن اش ابهامی داشته باشد فرمان می دهد «بشكنيد آن قلمها را...» و فتوای قتل عام می دهد. يادتان نيست؟
بهر حال، يكی دو ماهی از صدور اين دستور به شهربانی نمی گذرد كه پير احمدآباد تك خال ديگری بر زمين می زند. در مملكتی كه در دوره ی محمد رضا شاه كمتر شهر و دهی بود كه مجسمه ای از او يا پدرش در ميدانی يا پاركی نبوده باشد- آن پاسبانهای بيچاره كه در ميان برف و طوفان و آفتاب داغ تابستان بايد از اين هياکل محافظت می كردند يادتان هست؟ و در سالهای پس از انقلاب بهمن، اگر چه تنديس سازی «جُرم» است ولی تصوير پردازی كه «حرام» نيست!! و اين كار به واقع، به شكل و صورت مسخره ای در آمده است، و هر جائی كه بتوان عكسی كشيد، تصويری جلوه گری می كند كه در آن يک مقام روحانی و ياغير روحانی يا با خشم و غضب به عابران می نگرد يا در ميان ابرها سرگردان است! ولي، مصدق، همين كه می شنود كه برای قدرشناسی از او می خواهند، مجسمه ای از او بسازند، به صدائی رسا كه «تا پايان حيات و بلكه بعد از مرگ من نيز اثر خود را در ضمير وطن پرستان باقی بگذارد اعلام می كنم كه به لعنت خدا و نفرين رسول گرفتار شود هر كس كه بخواهد در حيات و مماتم بنام من بتی بسازد و مجسمه بريزد».
دليلش روشن است، «هنوز رضايت وجدان برای من حاصل نشده» و از آن مهم تر، «آن روز كه بخواست خداوند اين مقصود حاصل شود تازه نشانه انجام وظيفه است كه هر كس بدان مكلف می باشد و حقا سزاوار خوشباش پاداش نيست».(4)
همين نگرش را مقايسه كنيد با ديدگاه سردمداران مصدق ستيز حكومت در ايران، چه با عمامه و چه با كراوات پاريسی. بر گُرده مردم سوارند و روشن نيست كه برای اين مردم چه می كردند و چه می كنند، ولی انگار ارث پدرشان را هم چنان از همين مردم طلب كارند.
حتی پيش ترها، وقتی زمزمه سلطان شدن رضا خان درگرفت، مگر مصدق درهمان مجلس دست چين شده نگفت:
«خوب، آقای رئيس الوزراء سلطان می شوند و مقام سلطنت را اشغال می كنند. آيا امروز در قرن بيستم هيچ كس می تواند بگويد يك مملكتی كه مشروطه است پادشاهش هم مسئول است؟ اگر ما اين حرف را بزنيم آقايان همه تحصيل كرده و درس خوانده و دارای ديپلم هستند، ايشان پادشاه مملكت می شوند آنهم پادشاه مسئول. هيچ كس چنين حرفی نمی تواند بزند و اگر سير قهقرائی بكنيم و بگوئيم پادشاه است رئيس الوزراء حاكم همه چيز است اين ارتجاع و استبداد صرف است».
و ادامه داد:
«ما می گوئيم كه سلاطين قاجاريه بد بوده اند مخالف آزادی بوده اند مرتجع بوده اند. خوب حالا آقای رئيس الوزراء پادشاه شد. اگر مسئول شد كه ما سير قهقرائی می كنيم. امروز مملكت ما بعد از بيست سال و اين همه خون ريزی ها می خواهد سير قهقرائی بكند و مثل زنگبار بشود كه گمان نمی كنم در زنگبار هم اين طور باشد كه يك شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملكت باشد«.
و در برابر استدلال سست كسانی كه خدماتِ رضا خان رئيس الوزراء را دليل كافی برای شاه شدن او می دانستند، می گويد:
«خوب اگر ما قائل شويم كه آقای رئيس الوزراء پادشاه بشوند، آن وقت در كارهای مملكت هم دخالت كنند و همين آثاريكه امروز از ايشان ترشح می كند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد كرد. شاه هستند، رئيس الوزراء هستند، فرمانده كل قوا هستند، بنده اگر سرم را ببرند و تكه تكه ام بكنيد و آقا سيد يعقوب هزار فحش بمن بدهند زير بار اين حرفها نمی روم. بعد از بيست سال خونريزی آقای سيد يعقوب شما مشروطه طلب بوديد! آزاديخواه بوديد! بنده خودم شما را در اين مملكت ديدم كه بالای منبر می رفتيد و مردم را دعوت به آزادی می كرديد حالا عقيدة شما اين است كه يك كسی در مملكت باشد كه هم شاه باشد هم رئيس الوزراء، هم حاكم، اگر اين طور باشد كه ارتجاع صرف است. استبداد صرف است. پس چرا خون شهداء راه آزادی را بيخود ريختيد؟ چرا مردم را بكشتن داديد. می خواستيد از روز اول بيائيد بگوئيد كه ما دروغ گفتيم و مشروطه نمی خواستيم. آزادی نمی خواستيم. يك ملتی است جاهل و بايد با چماق آدم شود. اگر مقصود اين بود بنده هم نوكر شما و مطيع شما هستم ولی چرا بيست سال زحمت كشيديم؟«(5)
ولی مای ايرانی چه كرده بوديم؟
وقتی يك ربع قرن بعد از بيان اين ديدگاه ها در مجلس، همين اشراف زاده مردم دوست نخست وزير می شود و می كوشد جلوی استبداد و ارتجاع را همان گونه كه خود به درستی تصوير كرده بود، بگيرد و با همه سختی هائی كه بود، ايران را رفته رفته به قرن بيستم برساند، از شاه و گدا، ملا و چپ، «ليبرال» و مستبد، همه برای ناكام كردن كوشش های مصدق به وحدت می رسند و سرانجام بعد از دو سال و 8 ماه، با همراهی و همگامی سازمان های جاسوسی امريكائی و انگليسی و مرتجعين داخلي، برعليه حکومت او کودتا کرده و درِ سياست و فرهنگ ايران را بر همان پاشنه قديمی و منحوس بكار می اندازند.
از روز ننگين 28 مرداد 1332 بيش از 5 دهه گذشته است. سلطنت با خودكامه ای كه بر تارك آن نشسته بود به دنيای خاطره ها پيوسته است. خودكامگی و استبداد حكومتی ولي، به لباسی ديگر، هنوز سخت جان و پابرجاست و مای ايرانی هنوز، هم چنان بی حق و حقوق و بی اختياريم و مسئوليت گريز.


پانوشته ها:

1. سيد ابراهيم نبوي: گفتگو با احسان نراقي: در خشت خام، تهران1379، ص 77
2. نامه دكتر مصدق به شهربانی كل كشور، مورخ 11 اردبيهشت 1330، نامه های دكتر مصدق، گردآوری محمد تركمان، تهران،‌ جلداول، تهران 1375، ص 165
همان، ص 165
3. پيام مصدق، 16 تير ماه 1330، به نقل از نطق ها و مكتوبات 4. دكتر مصدق، جلددوم، دفتر سوم، اسفندماه 1350، صص 49-50
5. نطق مصدق در جلسه نهم آبان 1304 شمسي، به نقل از «نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق» انتشارات مصدق، 1349، صص5-10

ديگر يادداشتهای بهنام حشمت را در اين وبلاگ بخوانيد:
http://polemoon.persianblog.com

 

بازگشت به صفحه اول

http://JebheMelli.net

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright 2000, 2001, 2002, 2003, 2004, 2005  Iran National Front USA, all rights reserved.