Iran National Front, USA

Home Page

Views | News | Statements | Documents

Political Prisoners: A Report on the Group 
Taking Refuge in Front of the Evin Prison. It Details the Mistreatment,
 Beating and Insulting of Refugees by the Security Agents.
June 16, 2005

Please be patient, the below are graphics and may take a moment to load.
This web page is printable.

گزارشی ازتحصن روز چهارشنبه مقابل زندان اوین- ضرب و شتم متحصنین

ازروزی که فراخوان کمیته را برای تحصن خانواده های زندانیان سیاسی در روز چهارشنبه منتشر کردیم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، اگر مردم استقبال نمیکردند؟.... اگر دوستان حضور پیدا نمیکردند؟.... چقدر بی خوابی کشیدیم، زیر تابش مستقیم آفتاب تابستان که تا مغز استخوان را میسوزاند چقدر راه رفتم و حرص خوردم...

از تحصن سه شنبه که آمدیم ، همه به منزل طبرزدی رفتیم، نشسته بودیم و صحبت میکردیم که از اطلاعات تماس گرفتند و تهدید کردند که اگر فردا تحصن را برگزار کنید با شما به شدت برخورد خواهد شد، لبخندی زدیم و مصمم گفتیم که میرویم هر چه بادا باد... فردا 2 تا امتحان داشتم .. یادم نمی آید که از صبح لای جزواتم را باز کرده باشم ؛ اینترنت؛ اطلاعیه ، تلفن، ... پلاکارد. احساس میکردم همین روزهاست که از خستگی جان بدهم، زمانی که آماده شدم برای خوابیدن ساعت 2 بعد از نیمه شب بود و من باید ساعت 6 از خانه میزدم بیرون تا به جلسه ی امتحان برسم ، از طرفی مضطرب بودم که امتحان را چه خواهم کرد و از سویی دیگر نگران فردا بودم و مدام از خودم می پرسیدم چه خواهد شد؟

صبح در حالی از خانه خارج شدم که تمام وسایل لازم برای یک غیبت طولانی را با خود میبردم، و نگاههای مضطرب مادرم را که هر بار هنگام خروج از منزل به چشمانم دوخته میشد و نگاهم را از نگاهش میدزدیدم تا نبینم نگرانیش را، که بارها تجربه کرده بود این رفتنهای بی بازگشت را و با نگاهش میبوییدم، میبوسیدم و در دلش خدا خدا میکرد که شب دوباره ببینتم و آنقدر نگاه میکرد که بتواند چهره ام را تا همیشه در ذهنش ثبت کند ، کسی چه میداند شاید دیگر هرگز بازنگشتم! و تنها یک جمله میگفت " مواظب خودت باش "و میدانستم که چقدر در دلش آرزو میکرد که دخترش مانند تمامی دختران دیگر تمام غایتش یک شوهر خوب و یک زندگی آرام باشد...

باز هم تماس گرفتند و اینبار تهدیدم کردند و خواستند که تحصن کنسل شود....هر چه به زمان مقرر نزدیک میشدیم دلشوره ام بیشتر میشد و بالا خره رسیدم، از دور اکرم را دیدم با همان اراده ی همیشگی اش و مریم را با مادر پیرش که تقریبا در همه جا همراهیمان میکرد و من از صورتش خجالت میکشیدم زمانی که عزمش را می دیدم، ماهرخ ، و .. انگار خستگی ام در رفته بود، از آنچه فکر میکردم بهتر بود ؛ علی افشاری؛ خانواده ی جباری؛ همسر گنجی و بینا داراب زند، خانواده ی طبرزدی و زرافشان؛محمد شریف، آقای موحد،و خیلی از چهره های شناخته شده ی دیگر..

در همان ابتدا نیروی انتظامی هشدار داد که اگر تا 3 دقیقه ی دیگر متفرق نشوید ، با شما برخورد خواهد شد، هیچ کس از جایش تکان نخورد، باز هم زنان سردمدار مقاومت بودند، برخورد شدیدتر شده بود فریاد میزدند که متفرق شوید، ابتدا مقاومت کردیم و از جایمان تکان نخوردیم ... نفهمیدم چه شد ، تا آمدم به خودم بیایم دیدم حمله کرده اند ، لگد میزنند و هلمان میدهند. کیانوش سنجری را گرفتند؛ خواستیم کمکش کنیم .. اکرم به سرعت خود را رساند تا کیانوش را برهاند اما سرهنگ گرامی او را چنان به زمین کوبید که چشمانم را بستم و حس کردم که مخش ترکید، اما باز بلند شد تا به کمک کیانوش برود و باز به زمین کوبیدنش و دیگر توان برخاستن نداشت .. هر چه داد زدیم که او نمیتواند حرکت کند که سرش شکسته است، کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود، اکرم را گرفته بودیم و آنها با شدت هلمان میدانند و ما هم در حالی که مرتب به دیوارها میخوردیم به عقب رانده میشدیم.

اکرم بیهوش شد و در کنار دیوار روی زمین افتاد ، دیگر اشکهایم مجال نمیدادند هر چند خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم اما نتوانستم و زمانی که امروز مریم گفت که تا صبح با یاد چشمان تو که اشک در آن حلقه زده بود و صورت کیانوش زمانی که با زور می بردنش خوابم نبرد ؛ فهمیدم که دیروز بالاخره بی آنکه بخواهم عهدم را شکستم، چراکه عهد کرده بودم که هیچ گاه گریه نکنم...

تجمع کنندگان را به سمت پایین خیابان بردند و ما همچنان بالای سر مجروحمان ایستاده بودیم و گاها فریاد میکشیدیم و اعتراض میکردیم. نیم ساعت گذشته بود و در این مدت " فرزان" را هم دیدم که از پایین خیابان دستگیر شد و به سمت مینی بوس برده شد، زمانی که فریاد زدم : آقا کجا میبرینش، حتی کسی برای پاسخ سرش را هم برنگرداند... نیم ساعت میگذشت ، سرهنگ نصیری نیا که به همه ناز شصتی نشان داده بود، دوباره به سمت ما بازگشت و با هل دادن و فریاد زدن سعی داشت که متفرقمان کند، هر چه کرد تکان نخوردیم و لحظه ای بعد اکرم را در ماشین قرار دادیم و به سمت بیمارستان رفتیم و او حتی توان باز کردن چشمانش را هم نداشت ، فقط اشکهایش را میدیدم که از گوشه ی چشمانش میلغزید و به زمین می افتاد..

شب در حالی که در اثر بی خوابیهای چند روزه رمقی برایم نمانده بود و درد مزمنی هم در دست چپم که حالا آثار کبودی روی آن به خوبی نمایان شده بود، احساس میکردم به خانه بازگشتم ؛ با دیدن اخباری که روی سایتها قرار گرفته بود، آنقدر دلم گرفت که دیگر انگیزه ای ندیدم برای ادامه این کار...

زمانی که دیدم عده ای همه چیز را به نام خود تمام کرده اند و تحصن ما را در حمایت از یک نفر عنوان کرده اند از تلاشهای چند روزه ام پشیمان شدم. چرا که تنها مقصود ما از دادن این فراخوان این بود که از تمامی زندانیان سیاسی و اعتصاب کننده حمایت شود اما گویی بعضی از دوستان یادشان رفته بود که در پشت آن دیوارها 9 نفر دیگر نیز چندین روز است لب بر خوردنی ها بسته اند و مقداری دورتر در زندان رجایی شهر و فردیس ، تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی در حال مرگند...

و آنان چه میدانستند که این جوانها در این چند روز چقدرخون دل خوردند تا مرز بین زندانی خودی و غیر خودی را از بین ببرند و چه میدانستند که چقدر فریاد زدند تا همه بشنوند که 18 تن دیگر نیز در این زندانها در حال اعتصابند ، اما تنها به این دلیل که خواسته های آنان سیاسی است ، نامشان از تمامی خبرگزاریها و صفحات روزنامه ها محو شده است.

شیوا نظرآهاری

 

 
 

بازگشت به صفحه اول

http://JebheMelli.net

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright 2000, 2001, 2002, 2003, 2004, 2005  Iran National Front USA, all rights reserved.